https://srmshq.ir/4pa52h
چقدر دلمان میخواست این روزها شکل دیگری داشت. این همه دچار غم و انتظار نبودیم و آینده برایمان خودش را روشنتر نشان میداد. واقعاً نمیدانم چه باید میکردیم و چقدر باید آرزوهای خوب میکردیم. چقدر باید تلاش میکردیم و چقدر با روزهای سخت و پراسترس کنار میآمدیم؟ ایران ما گویی همیشه باید مظلوم بماند و ایرانیها مظلومترینهای تاریخ باشند. مگر میشود مردمی اینهمه صلحطلب و طالب زیباییهای یک زندگی باشند اما در هر برهه گرفتار ضرباهنگی نامیمون و ناخواسته باشند که روحشان را آزار میدهد.
همین روزها را که میبینم اشک به چشمم میآید از این همه مظلومیت و از این همه امیدی که در سرها و دلها میجوشد و در زمان کمرنگ میشود. اینهمه تحمل از ما چه خواهد ساخت؟ این همه استرس و این همه تقلا برای بهتر زیستن؟
اینهمه رفتن و نرسیدن و اینهمه بغض...
حالا همۀ ما شهروندان معمولی کوچه و خیابان در کنار هم گویی به خطوط مشترکی رسیدهایم که بیش از همیشه ما را در هم گره زده است و سرنوشتمان را یکی کرده است. میدانیم که باید بیش از همیشه کنار هم بمانیم و دستان خود را محکمتر در هم گره بزنیم. بذر امید بکاریم برای خودمان و برای دیگران. بیشتر دوست بداریم و بیشتر به هم فکر کنیم. برای هم مهربانتر باشیم و زندگی را بیش از همیشه به آغوش خود بکشیم. برای خودمان و برای دیگران.
قدمهایمان را برای فردا استوارتر کنیم و در کنار هم بیش از همیشه برای هم مایه بگذاریم. آماده باشیم برای روزهای سختتر و برای گذرهای دشوارتر... نگذاریم تاریکی خود را بر ما دیکته کند و نگذاریم ناامیدی دستهای ما را از هم جدا کند...
ما در کنار هم پا در راه دشوار گذاشتهایم و با هم در کشتی افتاده در دریای طوفانی به رسیدن به ساحل امن و آرام دل بستهایم و به هم دلبستهایم...
آه ای زندگی منم که هنوز
با همه پوچی از تو لبریزم
نه به فکرم که رشته پاره کنم
نه بر آنم که از تو بگریزم
من تو را در تو جستجو کردم
نه در آن خوابهای رویایی
در دو دست تو سخت کاویدم
پر شدم، پر شدم ز زیبایی
پر شدم از ترانههای سیاه
پر شدم از ترانههای سپید
از هزاران شرارههای نیاز
از هزاران جرقههای امید...
(فروغ فرخزاد)
مهندس مکانیک و نویسنده
https://srmshq.ir/31qsyl
آدمی وقتی معنا پیدا میکند که مرز خود را بداند: مرزی که با خون بیگناه شکسته نشود.
نمیخواهم خون از دماغ حتی یک نفر بیگناه بیاید؛ حتی یک نفر دیگر. این خواسته عجیبی است؟ اصلاً برایم مهم نیست در فکرش چه میگذرد و طرفدار کیست؛ همین که بیگناه باشد کافی است. طرز فکرش گناه نیست تا بخواهد تاوانش را بدهد.
نگرانم؛ از جنگ داخلی بیشتر از جنگ خارجی. نگرانم دست هموطنانم به خون هم آلوده شود. چرا برخی فرصت گفتوگو را از هم میگیرند؟ تعصب چشمهایشان را کور کرده. نمیبینند اگر خودشان تار این جامعهاند، طرف مقابل پود است؟ ما تار و پود این سرزمینیم؛ اگر دست در دست خشم بدهیم، نه فقط یک طرف که کلِ بافتِ اجتماعی پاره میشود.
چه میشود که عدهای از کشته شدن دیگری فقط به خاطر طرز فکر متفاوت، خوشحال میشوند. این همان نقطهای است که جامعه باید از آن عقب بایستد؛ جایی که اختلاف به نزاع تبدیل میشود و نزاع گفتوگو را خاموش میکند. خشونت حتی اگر در هیاهو توجیه شود همیشه یک نتیجه دارد: انسانیت را عقب میزند و فضا را برای سوءتفاهم و ادامهدادن چرخه تیره میکند.
در چنین شرایطی، معیار انسانیت بیش از هر زمان دیگری معنا پیدا میکند. مقابله با شر ضروری است، اما سپردن خود به خشم و انتقام راهِ ترمیم جامعه نیست. عدالت وقتی اعتبار دارد که فاصلهاش از هیجان لحظهای حفظ شود و از مسیر قانون و اخلاق دنبال شود؛ راهی که در آن قدرت، همواره مسئولیت میماند، نه بهانه.
دو قطبی شدن جامعه اگر به افراط و نفرت نرسد، لزوماً ناخوشایند نیست؛ میتواند نشاندهنده پویایی باشد و فرصتی برای سازماندهی رقابت. جامعهای که چند صدا در آن مجال پیدا میکنند، راهِ رشد دارد به شرط آنکه رقابت به جایی نرسد که مردم برای شهید یا جاویدنام شدن در راه احزابشان بجنگند.
این کشور باید دو حزب داشته باشد که برای طرفدارانشان خدمتگزار باشند، نه اینکه مردم، خودشان را برای در قدرت ماندن حزبشان به کشتن بدهند. دو حزب یعنی رقابت برای پیشرفت؛ رقابت برای خوشحال و راضی نگه داشتن مردم؛ رقابت برای روابط دوستانه با دشمنان حتی؛ رقابت برای امنیت اقتصادی؛ رقابت برای خبرنگارانی خبره که خطاهای حزب مقابل را رو کنند و اجازه ندهند رانت و رشوه و فساد مخفی بماند. رقابت برای افزایش هر آنچه مطلوب است و کاهش هر آنچه نامطلوب است از نظر جامعه ایرانی.
چه زمانی دموکراسی در ذهنها و قلبها جا میگیرد؟ وقتی دو حزب داشته باشیم، نه یک حاکم مطلق. اسمش هرچه باشد تفاوتی ندارد: مهم این است که قدرت به جای ملک شخصی شدن، چرخهای پاسخگو و قابل نظارت باشد. دو حزب برای چهار سال حاکمیت و نه بیشتر، در رقابت باشند؛ تا مردم برای احزاب نجنگند، بلکه احزاب برای مردم رقابت کنند.
ما آدمیم؛ یعنی حتی در سختترین لحظهها هم باید رفتار را از حدِ خشم و کین جدا کنیم؟
جامعهها از دل همین انتخابها ساخته یا فرسوده میشوند: انتخاب میان تعصب و عقلانیت؛ میان هیجان و مسئولیت؛ میان دشمنسازی و تنظیم اختلاف در چارچوب قوانین جدید.
https://srmshq.ir/8e2c3n
اسمش میرزاعلی بود بهش میگفتیم میزعلی نفتی. یه جیپ آهو رنگ و رو رفته داشت با یک تانکر بزرگ و همیشه ۳۰-۴۰ تا بیست لیتری رنگ و وارنگ با سیم و طناب دو طرفش بسته بود.
از سربالایی کوچه که میآمد همه بچههای کوچه که همیشه بالای بیست نفر بودن راه رو باز میکردن چون شنیده بودن ترمز درست و حسابی نداره.
بوی نفتش تا چند روز تو کوچه میموند.
در خونه ما که میرسید دوتا ۲۰۰ لیتری بزرگ یکی سبز و یکی آبی رو باید پر میکرد.
رو حیاط روی یک ۲۰ لیتری فلزی که صندلی مخصوصش بود مینشست. فردوس خانم مادرم تو لیوان دستهداری که اون روزگار داخلش عسل میفروختن براش یه چایی میریخت.
تو تابستون و زمستون یه کلاه پشمی هزار رنگ رو سرش بود فکر کنم رنگ اصلیاش سبز بود
دست کرد توی جیب راست کتش که تا سر زانوش میرسید از هزار توی جیبش یه پلاستیک همیشگی رو بیرون آورد. میزعلی قند نمیخورد الآن متوجه شدم که شاید مرض قند داشت با توت خشک چای میخورد به هرکسیام که تو تیررس نگاهش بود تعارف میکرد میفهمید به خاطر بوی نفت کسی نمیخوره.
فقط خدابیامرز محمود شوهرعمهام بود که کنارش چای میخورد و سیگار زر دود میکرد و با اون چند تا دندون تو دهنش توت خشکههای میزعلی رو میخورد. میزعلی اون روزگار نقش و اهمیتش از وزیر نفت و انرژی و سازمان اوپک برامون بیشتر بود.
زمستونهای کرمون استخوان سوز بود و چراغهای علاءالدین و بخاریهای ارج و ... فقط و فقط با نفت میزعلی گرممون میکرد البته من اعتقاددارم گرمای مهربونی و صفای وجودش بود که بیشتر گرممون میکرد.
اون روزگار تو هر محلهای یه میزعلی بود البته الآن متوجه شدم اون بالاهای شهر اون زمونه بعضیها شوفاژ هم داشتند که با گازوئیل کار میکرده... شاید اونا هم میزعلی گازوئیلی داشتند...
ماشین رو از پارکینگ زدم بیرون که مأمور محترم اداره گاز اومد به استقبالم: این واحد ۳ چهار دوره قبض گازش رو نپرداخته گفتم آقا این واحد کلاً خالیه مالکش هم ایران نیست. گفت چارهای ندارم گازش باید قطع بشه.
پرسیدم قبضش چقدره تقریباً زیر ۵ میلیون بود گفتم قطع نکن من میپردازمش القصه مأمور محترم رفت.
راستی واتساپ هم قطعه معلوم نیست من کی بتونم زنگ بزنم کانادا و چهار میلیون و خوردهای رو وصول کنم
این مأمور محترم گاز باعث شد که از وزیر نفت زمان بچگی نوشتم و یاد نفت و میزعلی نفتی افتادم. میزعلی یادت بخیر ما الآن پکیج داریم و با گاز کار میکنه و مأمور گاز هم اگه پول گاز رو ندیم مثل تو نیست که تو دفتر جلد قرمزت با مداد نوک شکستهات که سر زبونت میزدی و به سبک خودت یادداشت میکردی... مهلت بده
راستی میزعلی منم قند نمیخورم البته توت خشکه هم خوشم نمیاد.
میزعلی چرا با رفتن شماها همه چیزهای خوب هم رفت
راستی میزعلی پسر مفقودالاثرت برگشت یا نه؟
میزعلی توت خشکها هم مزه قدیم نمیده
مادرهم دیگه نیست تواون شیشه عسل برات چای بریزه ...
دیگه روزگارمون گرم نیست...
«روحت شاد مرد نفتی»
https://srmshq.ir/khz2o6
دفتر ماهنامه سرمشق میزبان حضور دو باستانشناس کرمانی در جمع تعدادی از فارغالتحصیلان سمپاد کرمان بود.
در این برنامه، دکتر نادر علیداد سلیمانی و دکتر ساره طهماسبیزاده به موضوع و اهمیت قلعهدختر و قلعه اردشیر در کرمان پرداختند و پاسخگوی سؤالات حاضرین بودند.
در این زمینه ساره طهماسبی زاده در مقالههای متعددی این دو قلعه تاریخی را مورد توجه قرار داده و در یکی از این مقالهها در مورد نام این قلاع آورده است:
«قلعه دختر و قلعه اردشیر در شرق شهر کرمان، مجموعهای ارزشمند از ساختارهای معماری و مواد فرهنگی ادوار تاریخی تا متأخر اسلامی را تشکیل میدهند. این مجموعه به دلیل همجواری با شهر کرمان، کانون برخی از رخدادهای سیاسی و اجتماعی بوده و اشارات منابع مکتوب تاریخی، گواهِ نقش و کارکرد این دو قلعه بهویژه در سدههای میانی اسلامی است. در حالی که به نظر میرسد این مجموعه در ادوار پیشین، با نامهای دیگری شناخته میشد و منابع تاریخی، شماری از تناقضها را درباره نامهای این دو قلعه نشان میدهد. این تناقضها به دلیل عدم بررسی دقیق این دو قلعه و کمتوجهی به آنها در پژوهشهای علمی، تاکنون برطرف نشده است. به نظر میرسد زمان ساخت هر دو قلعه به قبل از دوره اسلامی و دستکم به دوره ساسانی میرسد، اما نامگذاری قلعه دختر و قلعه اردشیر، در سدههای اخیر صورت گرفته و این موضوع با متروکه شدن قلعهها در دورههای اخیر بیارتباط نیست.»
درنهایت میتوان قلعه دختر را همان قلعه کهن و قلعه اردشیر را همان قلعه کوه در متون تاریخی دانست.
نادر علیدادی سلیمانی در این نشست گفت:
استان کرمان به لحاظ باستانشناسی از مناطق بسیار غنی است و در این بین توجه جدی به قلعه دختر و اردشیر در راستای کار باستانشناسی علمی و اساسی نشده است و اگر بیش از این مورد توجه قرار گیرد و مرمت شوند در رونق گردشگری کرمان بسیار مؤثر خواهد بود.
او با اشاره به اینکه در بخش شرقی شهر کرمان حدفاصل رشته ارتفاعات صاحبالزمان و قلعه دختر، کرمانیها بهترین منطقه آب و هوایی را به مردگان دادهاند اظهار داشت: کاسهای که جنگل قائم در آن است میتواند بازمانده یک دریاچه باستانی باشد و غارها ممکن است مؤید زندگیهای اولیه و شاهدی بر اولین استقرارهای دشت کرمان باشند. چندین تپه باستانی در لنگر ماهان وجود دارد که نشانهی استقرارهای هزاره پنجم پیش از میلاد در این مناطق بوده است و زندگی جمعی بهواسطه منابع قابل اتکای آب و حفر شگفتانگیز قنات در این مناطق تداوم داشته تا میرسیم به ارتفاعات ضلع شرقی کرمان یعنی قلاع دختر و اردشیر که قرنها تداوم حکمرانی در آنها بوده است.
ساره طهماسبی زاده نیز با این بیان که حفارها سالهاست که در حال تردد و حضور مستمر و خراب کردن و حتی مانع حضور باستانشناسان هستند و سنگهای بزرگ را خصوصاً در سمت آرامستان جدید کرمان برش میزنند و منفجر میکنند در حالی که نتیجۀ خاصی هم از این رویه نمیگیرند گفت: قلعه دختر و اردشیر در حاشیه شرقی کرمان و هستههای اصلی ایالت کرمان بودهاند. افرادی در این سایتها کار کردهاند و تا حدی کار مرمت هم انجام شده اما از نظر باستانشناسی مطالعه دقیق نشده بود.
قلعه دختر ۱۱ هکتار است و قلعه اردشیر ۲۰ هکتار و ابعاد بزرگ خشتهای به کار رفته در این بناها نشان میدهد ساخت آنها به دوره ساسانی میرسد.
بخش حاکمنشین مرتفعترین بخش قلعهها است. دستکاریهای زیادی در محدودههای این قلعهها شده و برگرداندن آن به شرایط بدون الحاقات مشکل است.
یکی از معروفترین بخشهای قلعه تختگاه آغامحمدخان بهعنوان برج دیدهبانی است و میگویند او از آنجا دستور کور کردن مردم را داده و تصمیمات را آنجا میگرفته است.
اصلیترین منبع تأمین آب قناتها در جنوب قلعه دختر بوده است.
یکی از مهمترین یافتهها در این قلاع سفالهاست که برای باستانشناس منبعی برای تفکیک دورههاست. سفالهای بدون لعاب میتوانند مربوط به دوره ساسانیان است و اوایل دوره اسلامی باشند و در دوره صفویه نیز سفال آبی سفید رونق داشته و سفال از کرمان به اروپا و آفریقا صادر میشده.
قلعه اردشیر چهار حصار داشته و حاکمنشین بخش نظامی و نفوذناپذیر آن بوده است. با توجه به مطالعات قلعه اردشیر میتواند به دوره اشکانی هم باشد. سفالهای قلعه اردشیر تا قرن هشت و قلعه دختر تا قرن یازده بوده و نشان میدهد از این قلعه بیشتر استفاده شده است.
مردم اطراف قلعه زندگی میکردند. در حقیقت شارستان اطراف قلعهها بوده و ۶ دروازه معروف کرمان متعلق به دوره قاجاریه است.
در قرن چهارم که ابن الیاس بر کرمان حاکم میشود مرکز ایالت کرمان از سیرجان به کرمان منتقل شده و قلعهها بازسازی و مهم میشوند. نقش پررنگ کرمان در ارتباطات با سیستان و سواحل خلیجفارس بر اهمیت قلعهها افزوده است و شهر کرمان برای تأمین امنیت شرق کشور و تقویت سیستم دفاعی آن جایگاه مهمی داشته است.
کاوش عمیق و پیگردی و مرمت و حفاظت قلعهها انجام نشده و به این موضوع باید اهمیت زیادی داده شود و با وجود جلسات مختلف و تأکید استانداران کرمان تاکنون آن اهمیت لازم داده نشده است.
https://srmshq.ir/iw0gz7
باران ریزی روی کوچههای خاکی حاشیۀ کرمان میبارید. هوا بوی خاک نمخورده و دلگرفتگی میداد. مغازهها زودتر از همیشه کرکرهها را پایین کشیده بودند و مردم با عجله از کنار هم رد میشدند؛ انگار هرکس بار خودش را به تنهایی به دوش میکشید.
پسر، از کنار میدان مشتاق رد میشد و به گنبدهای دوردست گنبد جبلیه نگاه میکرد که در مه باران محو شده بود. گوشیاش پر بود از خبرهای بد؛ گرانی، بیکاری، ناامیدی. زیر لب گفت: «آدم تو این اوضاع فقط باید حواسش به خودش باشه.»
همان لحظه صدای سرفههای پیرمردی توجهش را جلب کرد. پیرمرد کنار دیوار نشسته بود، دستفروشی کوچکی از جوراب و دستکش پهن کرده، اما باران همه چیزش را خیس کرده بود. مردم بیتفاوت از کنارش میگذشتند.
پسر مکث کرد. جملهای که تازه گفته بود توی ذهنش سنگینی کرد.
نزدیک رفت و گفت: «حاجآقا، چرا جمع نمیکنین؟ سرما میخورین.»
پیرمرد با لبخند کمرنگی گفت: «اگه جمع کنم، امشب نون ندارم پسرم.»
پسر کیفش را باز کرد. پول زیادی نداشت؛ خودش هم قسطهایش عقب افتاده بود؛ اما همان لحظه چیزی در دلش گفت اگر امروز کمک نکند، فردا دیگر فرقی با آن جمعیت بیتفاوت ندارد. تمام جورابها را خرید، حتی بیشتر از قیمتشان پول داد و گفت: «اینم برای چای داغ.»
پیرمرد اشک در چشمش جمع شد: «خدا خیرت بده پسرم. فکر میکردم دیگه کسی حواسش به ما نیست».
پسر دستفروشی خیس را جمع کرد و پیرمرد را تا ایستگاه اتوبوس رساند. در مسیر، چند نفر با کنجکاوی نگاهشان میکردند. یکی از مغازهدارها که صحنه را دیده بود، جلو آمد و گفت: «حاجی، فردا بیا جلوی مغازه من بساط کن. لااقل زیر سایهبانه».
آن شب، پسر وقتی از کنار بازار بزرگ کرمان رد میشد، احساس کرد شهر کمی روشنتر است؛ نه به خاطر چراغها، بلکه به خاطر همان زنجیرهی کوچک مهربانی که ناخواسته شروع شده بود.
فهمید شاید نتواند اوضاع بد جامعه را یکتنه عوض کند، اما میتواند نگذارد دل یک نفر دیگر زیر بارش مشکلات خیس بماند؛ و گاهی همین، کافی است تا شهری مثل کرمان دوباره نفس بکشد.